حکایتی کوتاه و آموزنده :

بخش مطالب جالب و آموزنده در سایت علی نوروزی

زمانی بلوط کوچکی بود که می خواست به برنامه ای که وعده اش به او داده شده بود برسد. به این معنی که درخت بلوط عظیم الجثه ای شود، ولی در آن لحظه، او فقط میوه ی بلوطی از شاخه ای آویزان شده بود. او محکم به درخت مادر چسبیده بود. می خواست وسعت اطرفش را ببیند و پهنه ی آسمان را باساقه های بلندش لمس کند. می خواست آویزان شدن برگ هایش را تجربه کند و شاخه های بزرگش به این طرف و آن طرف حرکت کند. ولی دریغ، به ندرت می توانست نسیمی را که با حمایت مادرش از آن حفظ می شد حس کند.

سرانجام مادرش گریه او را شنید و گفت: « بله، دانه ی کوچک، من برنامه های بزرگی برای تو دارم. تو آسمان را لمس می کنی، در باد این سو و آن سو می رقصی وچشم انداز شکوهمندی خواهی داشت. تو برای مخلوقات زیادی خانه ای فراهم خواهی کرد، پناهگاه و غذایشان می شوی. دوس هات بسیار و تاثیرت بیکران خواهد بود، تو شاد و عالی خواهی بود.»

قلب بلوط کوچک مملو از هیجان شد. پوسته ی محکمش را برای دریافت قول هایی که وعده اش را شنیده بود باز کرد، ولی جای لذت بردن از دلشادی اش، از درخت افتاد و سفر طولانی و سختی را به پایین تجربه کرد و تلپی روی زمین افتاد. در حقیقت، از آن جاکه دیگران به افتادن هولناکش بی توجه بودند هیچ نشانی از هم دردی یا درک وجود نداشت. گویی دنیایش نابود شده بود و دور سرش می چرخید. خیلی زود بلوط کوچک خودش را لگدمال شده ازضربه هایی گستاخانه روی اش یافت. سرانجام کاملاً تنها در تاریکی دفن شد.

گریه کرد: «من رافراموش کرده ای؟» ولی جوابی، توضیحی نشنید. باران شروع به بارش کرد و فوری دانه به این باور رسید که باید خود را بالا بکشد. سعی کرد وزنش را به یک طرف بیندازد و آن گاه طرف دیگرش را حرکت دهد تا راهی به سوی بیرون یا برگشت به درخت بیابد. ولی شرایطش تغییر نکرد. گویی گیر افتاده بود نمی توانست از این سرنوشت فرار کند. خسته از جنگیدن، تسلیم سرنوشت شد. آهی کشید و بی حرکت شد.

طبیعت اطرافش متوجه آرامش رفتار آرام او شد و به حضور او در آن جا پاسخ داد. در حقیقت، بدون هیچ تلاش بیهوده ای او متوجه تغییر جزیی شد که درونش شکل می گرفت. متوجه شد هنگامی که آرام است، درواقع همین حالا، درست درآن محیط همه ی نیازهایش برآورده شده است. آن طور که می ترسید باجداشدن از خانواده اش تلف نشده بود. هرچند سقوط ترسناک و وحشتناک بود، مانند قبل زنده بود. نه، تنبیهی وجود نداشت. او متوجه بخش های جدیدی در درونش شد که قبلاً حتی از وجودشان آگاه نبود.

دانه ی کوچک شروع به تجربه ی شادی ای کرد که همیشه با گسترش روحی و رشد همراه بود. بعدِ دوره ای موقت در تنهایی و ترس، خیلی زود دانه تغییر کرد و جوانه زد، سینه ی زمین را شکافت و سرانجام توانست دوباره هدف را ببیند. به هرحال تا آن هنگام هرگز این قدر نزدیک به هدفش نبود. به راستی هرگز چنین نزدیک نبود.

صبور باش دانه ی کوچک؛ تو برای عالی شدنی که در وجودت ذخیره شده خلق شده ای. برای رسیدن به خورشید ، به خودت اجازه بده ریشه بدوانی. ایمان داشته باش، موفقیت اجتناب ناپذیر است. همه ی آن چه برای رسیدن به هدف نیاز داری در زمان درست از آن تو خواهد شد. به یاد داشته باش: آرامش داشته باش، آرام باش.

دروازه ای به هوشمندی؛ لسلی هاوس هولدر

ترجمه فیروزه مهرزاد

کامروا و پیروز باشید
علی نوروزی