حکایتی کوتاه و آموزنده :

حکایت وقت رسیدن مرگ در سایت علی نوروزی

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون می‌دید که یکهو مرگ اومد پیشش !

مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ..

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...

مرگ : نه اصلاً راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ...

اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ...

مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ، توی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...

مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...

مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!

بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم! درسته که این داستان بصورت طنز نقل شده بود.. اما واقعا هیچ کدوم ما از زمان ترک این دنیا و شروع زندگی جدیدمون اطلاع نداریم، اما زمانش که برسه هیچ چیز به تاخیر نمی اندازتش و شاید دقایقی دیگه... پس بیشتر به اعمالمون و رابطه خودمون با دیگران توجه کنیم..

کامروا و پیروز باشید
علی نوروزی