حکایتی کوتاه و آموزنده :

جوان ثروتمند و پند عارف در سایت علی نوروزی

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می‌بینی؟

گفت: آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می‌گیرد

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می‌بینی؟

گفت: خودم را می‌بینم !

عارف گفت: ....

دیگر دیگران را نمی‌بینی !

آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده‌اند : شیشه

اما در آینه لایه‌ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرارگرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی‌بینی

این دو شیء شیشه ای را با هم مقایسه کن :

وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آن ها احساس محبت می‌کند. اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می‌بیند

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم‌هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری

کامروا و پیروز باشید
علی نوروزی