حکایتی کوتاه و آموزنده :

حکایت باد و خورشید در سایت علی نوروزی

روزی خورشید و باد هر دو در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری احساس برتری می‌کرد.

باد به خورشید می‌گفت : من از تو قوی ترم ، خورشید هم ادعا می‌کرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم . خوب حالا چگونه ؟ دیدند مردی در حال عبور است و کتی به تن دارد.

باد گفت من می‌توانم کت آن مرد را از تنش در آورم. خورشید گفت پس شروع کن. باد وزید و وزید. با تمام قدرتی که داشت به زیر کت مرد می‌کوبید. در این هنگام که مرد دید ممکن است کتش را از دست بدهد ، دکمه‌ی کتش را بست و با دو دستش محکم آن را چسبید.

باد هر چه کرد، نتوانست کت را از تنش خارج کند و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت : عجب آدم سرسختی بود ، هر چه سعی کردم موفق نشدم .مطمئن هستم که تو هم نمی‌توانی.

خورشید گفت تلاشم را می‌کنم و شروع کرد به تابیدن. پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم کرد.

مرد که تا چند لحظه قبل سعی در حفظ کت خود داشت ، متوجه شد که هوا تغییر کرده و با تعجب به خورشید نگریست. دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت کرد. با تلاش مداوم و پر مهر خورشید، او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست. بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می‌شود. به آرامی کت را از تن به در آورد و به روی دستانش قرار داد.

باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پر مهر و محبت که پرتوهای خویش را بی‌منت به دیگران می‌بخشد، از او که به زور می‌خواست کاری را انجام دهد بسیار قوی‌تر است.

کامروا و پیروز باشید
علی نوروزی