حکایتی کوتاه و آموزنده :
من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید
خدا گفت : نه
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی
من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد
خدا گفت : نه
روح تو کامل است . بدن تو موقتی است
من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد
خدا گفت : نه
شکیبائی بر اثر سختی ها به دست میآید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است
من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد
خدا گفت : نه
من به تو برکت میدهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد

من از خدا خواستم تا از درد ها آزادم سازد
خدا گفت : نه
درد و رنج ، تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر میسازد
من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد
خدا گفت : نه
تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را میپیرایم تا میوه دهی
من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید
خدا گفت : نه
من به تو زندگی میبخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری
من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم
خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی
باشد که خداوند تو را برکت دهد...
با آرزوی برکت و آگاهی برای تک تک شما عزیزان...
داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ میدهد درک کن و بدان که برکت خواهی یافت
کامروا و پیروز باشید
علی نوروزی