داستان کوتاه ، زیبا و آموزنده :

بخش مطالب جالب و آموزنده در سایت علی نوروزی

شب کریسمس بود و هوا ، سرد و برفی

پسرک در حالی ‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف های کف پیاده رو کمتر آزارش بدهد ، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد ، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هایش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت ، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد ، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

- آهای ، آقا پسر !

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم ، کفش ها را به او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید :

- شما خدا هستید ؟

- نه پسرم ، من تنها یکی از بندگان خدا هستم !

- آها ، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید !

کامروا و پیروز باشید
علی نوروزی