حکایتی زیبا ، کوتاه و آموزنده :
کشاورزی اسب پیری داشت که یک روز بطور اتفاقی در چاهی بدون آب افتاد.
کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست اسب را از چاه بیرون بیاورد ، برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا اسب زود بمیرد و زجر نکشد.
مردم با سطل روی سر اسب خاک می ریختند ، اما اسب هر بار خاک های بدنش را می تکا ند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد سعی می کرد که به روی خاک ها برود، روستایی ها همینطور خاک می ریختند و اسب همینطور به بالا آمدن ادامه می داد تا اینکه به لبه چاه رسید و بیرون آمد ...
مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما مثل همیشه دو انتخاب داریم :
اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند
و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود ...
دوست و هموطن عزیز من ، قوی باش ، به خدا و خودت ایمان داشته باش تا ایران را با هم بسازیم ...
کامروا و پیروز باشید
علی نوروزی