حکایتی زیبا ، کوتاه و آموزنده :

حکایتی زیبا در خصوص فرصت در سایت علی نوروزی

کشاورزی اسب پیری داشت که یک روز بطور اتفاقی در چاهی بدون آب افتاد.

کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست اسب را از چاه بیرون بیاورد ، برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا اسب زود بمیرد و زجر نکشد.

مردم با سطل روی سر اسب خاک می ریختند ، اما اسب هر بار خاک های بدنش را می تکا ند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد سعی می کرد که به روی خاک ها برود، روستایی ها همینطور خاک می ریختند و اسب همینطور به بالا آمدن ادامه می داد تا اینکه به لبه چاه رسید و بیرون آمد ...

مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما مثل همیشه دو انتخاب داریم :

اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند

و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود ...

دوست و هموطن عزیز من ، قوی باش ، به خدا و خودت ایمان داشته باش تا ایران را با هم بسازیم ...

کامروا و پیروز باشید
علی نوروزی