حکایتی کوتاه ، زیبا و آموزنده در خصوص مادر :
روز مادر چه روزی هست ؟! نمی دونم این چه عادت بدیه که ما همیشه روز مادر یا روز تولد مادر یا روز زن ( روز خانم ) یهو به یاد خوبی های مادرمان می افتیم ؟!!
این متن ( ترجمه شده ) و قابل تامل را تقدیم می کنم به مادرم و همه مادران ایران و جهان و فریاد می زنم : مادر ، همیشه دوستت دارم ، اینها مثال هایی از برخی فرهنگ های غربی هستند ، اما متاسفانه برخی از ما ( به شکلی دیگر یا شاید کمی خفیف تر ) ممکنه چنین برخوردهایی رو داشته بودیم ...
وقتی که تو ۱ ساله بودی ، او ( مادرت ) بهت غذا می داد و تو رو تر و خشک می کرد ...
تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی !
وقتی که تو ۲ ساله بودی ، او بهت یاد داد تا چه جوری راه بری ...
تو هم این طوری ازش تشکر می کردی ، که وقتی صدات می زد ، فرار می کردی !
وقتی که ۳ ساله بودی ، او با عشق ، تمام غذایت را آماده می کرد.
تو هم با ریختن ظرف غذات در کف اتاق ، ازش تشکر می کردی !
وقتی ۴ ساله بودی ، او برات مداد رنگی خرید.
تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری ، ازش تشکر می کردی !
وقتی که ۵ ساله بودی ، او لباس شیک به تنت کرد تا به مهد کودک بری ...
تو هم ، با انداختن ( به عمد ) خودت توی گِل ، ازش تشکر کردی !
وقتی که ۶ ساله بودی ، او تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم ، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم ! ، ازش تشکر می کردی ...!
وقتی که ۷ ساله بودی ، او برات یک توپ فوتبال خرید.
تو هم ، با شکستن پنجره همسایه کناری ، ازش تشکر کردی !!!
وقتی که ۸ ساله بودی ، او برات بستنی خرید ...
تو هم ، با چکوندن ( بستنی ) به تمام لباست ، ازش تشکر کردی !
وقتی که ۹ ساله بودی ، او هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت.
تو هم ، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو ، ازش تشکر کردی !
وقتی که ۱۰ ساله بودی ، او تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببره ...
تو هم با بیرون پریدن از ماشین ، بدون اینکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی !
وقتی که ۱۱ ساله بودی ، او تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد ...
تو هم ، ازش تشکر کردی : ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه !
وقتی که ۱۲ ساله بودی ، او دلسوزانه تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیونی بر حذر داشت ...
تو هم ، ازش تشکر کردی : صبر کردی تا از خونه بیرون بره و بعد ...
وقتی که ۱۳ ساله بودی ، او بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی ...
تو هم ، ازش تشکر کردی ، با گفتن این جمله : تو اصلاً سلیقه ای نداری !
وقتی که ۱۴ ساله بودی ، او هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد ...
تو هم، ازش تشکر کردی : با فراموش کردن نوشتن یک نامه ساده !!!
وقتی که ۱۵ ساله بودی ، او از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه ...
تو هم ازش تشکر کردی : با قفل کردن درب اتاقت !
وقتی که ۱۶ ساله بودی ، او بهت رانندگی یاد داد ...
تو هم ، هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی ؛ اینجوری ازش تشکر کردی !
وقتی که ۱۷ ساله بودی و وقتی که او منتظر یه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و اینطوری ازش تشکر کردی
وقتی که ۱۸ ساله بودی ، او در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت ، از خوشحالی گریه می کرد ...
تو هم ، ازش تشکر کردی ، اینطوری که تا تموم شدن جشن ، پیش مادرت نیومدی !
وقتی که ۱۹ ساله بودی ، او شهریه دانشگاهت رو پرداخت ، همچنین ، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی : با گفتن خداحافظِ خشک و خالی ، بیرون خوابگاه ، به خاطر اینکه نمی خواستی جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتی و بچه ننه نشون بدی !!!
وقتی که ۲۰ ساله بودی ، او ازت پرسید که ، آیا شخص خاصی به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم ، ازش تشکر کردی با گفتنِ : به تو ربطی نداره !!!
وقتی که ۲۱ ساله بودی ، او بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد ...
تو هم ، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی : من نمی خوام مثل تو باشم !!!
وقتی که ۲۲ ساله بودی ، او تو رو ، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم ازش تشکر کردی ، ازش پرسیدی که : می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی ؟!
وقتی که ۲۳ ساله بودی ، او برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد.
تو هم ، ازش تشکر کردی ، با گفتن این جمله پیش دوستات : اون اثاثیه ها که زشت و قدیمی هستن !
وقتی که ۲۴ ساله بودی ، او دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه ، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی ، ازت سئوال کرد ...
تو هم با دریدگی و صدایی ( که ناشی از خشم بود ) فریاد زدی : مادر ، لطفا تو کارام دخالت نکن !
وقتی که ۲۵ ساله بودی ، او کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی ، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که : دلم خیلی برات تنگ می شه ...
تو هم ازش تشکر کردی ، اینطوری که ، یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی !!!
وقتی که ۳۰ ساله بودی ، او از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد ...
تو هم با گفتن این جمله ، ازش تشکر کردی ، همه چیز دیگه تغییر کرده !!!
وقتی که ۴۰ ساله بودی ، او بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه ...
تو هم با گفتن : " من الان خیلی گرفتارم " ازش تشکر کردی !
وقتی که ۵۰ ساله بودی ، او مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت ...
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین ، سربار فرزندانشون می شن ، ازش تشکر کردی !!!
و سپس ، یک روز ، او ، به آرامی از دنیا میره و تمام کارهایی که در حق مادرت انجام ندادی ، مثل تندر بر قلبت فرود میاد ...
اگه مادرت ، هنوز زنده هست ، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی ، با کوچکی یک بوسه تا بزرگی گفتن : مادر دوستت دارم ... منتظر آمدن روز مادر نمون ...
کامروا و پیروز باشید
علی نوروزی