دل نوشته ای زیبا ، کوتاه و آموزنده از گابریل گارسیا مارکز :
گابریل خوزه گارسیا مارکِز ( به اسپانیایی : Gabriel José García Márquez ) نویسنده و چهره تابناک ادبیات آمریکای لاتین و جهان که خصوصا بخاطر داستان کوتاه و رمان های زیبایش شهرت یافت ، به علت بیماری از زندگی اجتماعی کناره گرفت ، او به سرطان غدد لنفاوی دچار شده بود و حالش مرتبا بدتر می شد.
گابریل گارسیا مارکز یک نامه خداحافظی برای دوستانش نوشته است که حقیقتاً تکان دهنده است ، گفتنی است که مارکز نویسنده رمان هایی چون " صد سال تنهایی " ، " گزارش یک قتل " ، " از عشق و شیاطین دیگر " ، " پاییز پدرسالار " و ... است و در سال ١۹٨٢ نیز برنده جایزه نوبل شد.
و اما نامه ...
اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت ، احتمالاً همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم ، بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم ، ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها ، که در معنایی است که دارند ، کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم ، چون می دانستم که هر دقیقه که چشممان را بر هم می گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می دهیم ، هنگامی که دیگران می ایستادند راه می رفتم ، و هنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم ، هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم ، و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم !
اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت ، قبایی ساده می پوشیدم ، نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم که روحم را عریان می کردم.
خدایا اگر دل همچنان در سینه ام می تپید ، نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم ، روی ستارگان با رویایی ون گوگی شعری بندیتی ( شاعر معاصر اهل ارگوئه ) را نقاشی می کردم ، و صدای دلنشین سرات ( خواننده معروف اهل اسپانیا ) ترانه عاشقانه ای بود که به ماه هدیه می کردم ، با اشک هایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا درد خارهاشان و بوسه گلبرگ هاشان در جانم بخلد.
خدایا اگر تکه ای زندگی می داشتم ، نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم ، نگویم که دوستشان دارم ، به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من اند ، و در کمند عشق زندگی می کردم ، به انسان ها نشان می دادم که چقدر در اشتباهند ، که گمان می برند که وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند عاشق باشند ، و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نتوانند عاشق باشند !
به هر کودکی دو بال می دادم ، اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد ، به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی ، که با فراموشی سر می رسد.
آه انسان ها، از شما چه بسیار چیزها که آموختم ، من دریافته ام که همگان می خواهند که در قله کوه زندگی کنند ، بی آنکه بدانند که خوشبختی واقعی وابسته سنجه ای است که در دست دارند ، دریافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد ، او را برای همیشه به دام می اندازد ، دریافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد که روی پای خود بایستد ، من از شما بسی چیزها آموخته ام ، اما در حقیقت فایده چندانی ندارد ، چون هنگامی که آنها را در این چمدان می گذارم ، بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.
گابریل گارسیا مارکز
ترجمه عباس مخبر
کامروا و پیروز باشید
علی نوروزی