تاریخ ایران مملو از دلیر مردان نامی و بزرگ بوده است ، در این بخش به سرگذشت پیروز نهاوندی و آشنایی مختصر با شخصیت او می پردازیم :

پیروز نهاوندی در سایت علی نوروزی

پروکوپیوس مورخ رومی در یادداشت های روزانه خود در مورخ ۱۳ بهمن ماه سال ۶۹ شمسی قبل از هجرت می گوید : در این روز نسخه اصلی تاریخ جنگ هایم را به امپراتور دادم و او پس ازمرور کوتاهی بر آن گفت : هرچند به سود ما رومیان نیست ، اما جا داشت می نوشتی ژوستی نین امپراطور روم عقیده دارد در خون سربازان ایرانی ماده اختصاصی وجود دارد که باعث می شود ترس نداشته باشند ، بی باک و مغرور باشند و تسلیم نشوند ، هنگام اسارت در برابر فاتح زانو نزنند و عجز و لابه نکنند ، من نمی دانم که ایران چه آبی دارد که بذر نهایت میهن دوستی را در جان مردمش پرورش می دهد !

پیروز نهاوندی یا ابولؤلؤ یکی ازایرانیان در دوره اولیه حمله اعراب و ورود اسلام به ایران بوده است و او کسی بود که عمربن خطاب را با ضربه های کارد کشت.

پیروز دختری داشت که به گمان نزدیک به یقین مروارید نام داشته است ، از آنجا که به مروارید در زبان عربی لؤلؤ گفته می شود ، عرب ها برای این مرد ایرانی نامی عربی بصورت ابولؤلؤ یعنی « پدرمروارید » ساختند ، در آن زمان میان عرب ها رسم بر این بوده که برای افراد ایرانی نامی عربی برگزینند و این کار را بیشتر به وسیله چسباندن پیشوند - ابو - ( پدر ) به ترجمه عربی نام یکی از فرزندان آن شخص انجام می دادند ، در بسیاری از موارد که نام ایرانی فرزندان ایشان برای عرب ها دشوارفهم بود ، عرب ها برای نامگذاری از لقب ابوسهل ( یعنی پدر آسان ) استفاده می کردند.

پیروز نهاوندی در سایت علی نوروزی

از بد حادثه ، پیروز نهاوندی در دوران کوتاه زندگیش دوبار به اسارت درآمده بود ، نخست در جنگ ایران و روم به دست رومی ها اسیر شد و دوم در جریان یورش اعراب به روم بود که به اسارت تازی های اشغالگر روم درآمده بود ، او مردی بود قوی هیکل ، خوش سیما ، روشن بین ، صاحب دانش و هنر که در بازار برده فروشان به یکی از اشراف عرب به نام مقیرة بن شعبه فروخته شد.

روزی عمر او را می بیند و از او سوال می کند که ازهنرهای زمان چه می داند ؟ او در پاسخ می گوید : انواع کارهای دستی از جمله درودگری ، آهنگری ، کنده کاری ، نقاشی. عمر می گوید چنین شنیده ام که می توانی آسیابی بسازی که به وسیله ی باد گندم را آرد کند ، پیروز می گوید : آری. عمر می پرسد می توانی چنین آسیابی برایم بسازی ؟ پیروز در جواب می گوید : « ای خلیفه بزرگ ! اگر زنده باشم برایت چنان آسیابی خواهم ساخت که تمام مردم ، در شرق و غرب عالم درباره اش گفتگو کنند. » و عمر در همان موقع به همراهانش می گوید که این غلام با این کلامش مرا سخت هراسناک کرد و همان موقع پیروز را از صاحبش می خرد تا در خدمت خود بگیرد.

قتل عمر دو سال بعد از جنگ معروف نهاوند اتفاق افتاد که آن جنگ آخرین نبرد بین اعراب و ایرانی ها بود ، اعراب آن جنگ را فتح الفتوح نامیدند و بعد از دو سال ، عرب های متجاوز ، اسیران جنگی ایرانی را به صورت گله های حیوان به هم بسته و با زنجیر به مدینه آوردند ، آن روزها که اسیران وارد شهر می شدند پیروز جلوی دروازه ایستاده بود و اسیران را نگاه می کرد ، حال زنان اسیر و دیدار کودکان خردسالی که از گرسنگی و تشنگی ناتوان شده بودند و در رنج بودند ، دل پیروز را سخت به درد آورد و پیروز آنها را در آغوش می گرفت و با آن ها گریه می کرد ، شعبی می گوید : « وقتی اسیران جنگ را به مدینه آوردند ، پیروز هر اسیر کوچک یا بزرگی را که می دید بر سرش دست نوازش می کشید و می گریست و می گفت : عمر جگرم را خورد. »

او که دل در گرو عشق ایران و ایرانی داشت و روزهای زیادی شاهد ضجه ها و زاری هموطنانش بود که در اسارت به سرمی برند ، تصمیم گرفت که به تلافی جور و ستمی که بر ایرانی ها می رود عمر رابه قتل برساند ، او خنجری داشت دو سویه و آن روز خنجرش را زیر شالش پنهان نمود و به مسجد آمد ، هنگامی که عمر به عنوان امام جماعت جلوی صف نمازگزاران قرار گرفت ، پیروز به سرعت خنجرش را کشید و با همه قدرت شش ضربه به بدن عمر وارد نمود ، یکی از زخم ها که زیر ناف او ایجاد شده بود بسیار عمیق و مهلک بود و خلیفه اعراب از همان زخم جانکاه جان سپرد.

معروف است که پیروز پس از فرار از مسجد به منزل « هرمزان » رفت تا خود را تسلیم آن سردار ایرانی کند ، عبیدالله پسر عمر پس از قتل پدرش بدست پیروز نهاوندی ، او و سه تن دیگر که به گمان او در کشته شدن پدرش دست داشته اند را به قتل رساند ، این سه تن دیگر یکی مروارید دختر پیروز ، دیگری هرمزان سردار معروف ایرانی در جنگ های با اعراب و سومی مردی از مسیحیان حیره به نام جفینه بود که با هرمزان و پیروز دوستی و الفت داشت.

مرور بقیه مطالب جالب ایران شناسی

کامروا و پیروز باشید
علی نوروزی