در این مطلب کوتاه ، سرگذشت بابک خرمدین ، این سردار بزرگ ایرانی را طبق منابع تاریخی آورده ایم ، او نقش مهمی در سرنوشت و تاریخ ایران داشت :

سرگذشت بابک خرمدین در سایت علی نوروزی

مجسمه بابک خرمدین در باکو آذربایجان ساخته شد !!

حتما درباره ی بابک خرمدین تا کنون شنیده اید ...

سردار بزرگ ایرانی که از آذربایجان کنونی بر علیه حکومت اعراب که پس ازحمله شان به ایران به پاکرده بودند به پا خاست ، ولی ماجرا به همینجا ختم نمی شود ...

بابک خرمدین نماد وفاداری به ایران است ، او به همراه مازیار بر علیه حکومت اعراب متجاوز قیام کرد و سر انجام به دست ناپاک ترین و دجال ترین حاکم بنی عباس ، پس از تحمل زجر بسیار کشته شد ، کشته شدن بابک همواره یکی از رویداد هایی است که در آن اوج وفاداری و پایبندی به میهن پاکمان ایران دیده می شود ، بابک بدون شک یکی از اسطوره های تاریخ ایران زمین است و اعدامش بدون شک یکی از تلخ ترین رویدادهاست.

روز قبل از اعدام ، خلیفه با بزرگان درباره اینکه چگونه بابک را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهند مشورت کرد تا همه بتوانند وی را ببینند ، بنا بر نظر یکی از درباریان قرار برآن شد که وی را سوار بر پیلی کرده در شهر بگردانند ، پس از آن مراسم اعدام بابک با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز سکوی مخصوصی که برای این کار در بیرون شهر تهیه شده بود ، برگزارشد.

برای آنکه همه ی مردم بشنوند که اکنون دژخیم به بابک نزدیک می شود و دقایقی دیگر بابک اعدام خواهد شد ، چندین جارچی در اطراف و اکناف با صدای بلند بانگ می زدند " نَوَد نَوَد " ، این اسمِ دژخیم بود و همه او را می شناختند.

ابن الجوزی می نویسد که وقتی بابک را برای اعدام بردند خلیفه در کنارش نشست و به او گفت : تو که این همه استواری نشان می دادی ، اکنون خواهیم دید که طاقتت دربرابر مرگ چند است.

بابک گفت : خواهید دید ....

چون یک دست بابک را با شمشیر زدند ، بابک با خونی که از بازویش فوران می کرد صورتش را رنگین کرد.

خلیفه از او پرسید : چرا چنین کردی ؟

بابک گفت : وقتی دست هایم را قطع کنند ، خون بدنم خارج می شود و چهره ام زرد می شود و تو خواهی پنداشت که رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است ، چهره ام را خونین کردم تا زردیش دیده نشود.

به این ترتیب دست ها و پاهای بابک را بریدند ، چون بابک بر زمین درغلتید ، خلیفه دستور داد شکمش را پاره کنند ، پس از ساعاتی که این حالت بربابک گذشت ، دستور داد سرش را از تن جدا کنند ...


آخرین گفتار بابک خرمدین چنین بوده است :

تو ای معتصم ، خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد ، من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود ، تو اکنون که مرا تکه تکه می کنی ، هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت ، این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد ، من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آن را فراموش نخواهند کرد ، من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز می کند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند ، مازیار هنوز مبارزه می کند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن خویش را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند ، اما تو ای افشین ...

در انتظار و بدین سان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود : پاینده ایران ...

روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ ٢ صفر سال ٢٢٣ هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است ، اعدام بابک چنان واقعه ی مهمی تلقی شد که محل اعدامش تا چند قرن دیگر بنام خشبه ی بابک ، یعنی چوبه ی دار بابک در شهرِ سامرا ( که در زمان اعدام بابک پایتخت دولت عباسی بود ) شهرت همگانی داشت و یکی از نقاط مهم و دیدنی شهرتلقی می شد.

برادر بابک یعنی آذین را نیزخلیفه به بغداد فرستاد و به نایبش در بغداد دستور نوشت که او را مثل بابک اعدام کند ، طبری می نویسد که وقتی دژخیم دست ها و پاهای برادر بابک رامی بُرید ، او نه واکنشی از خودش بروز می داد و نه فریادی برمی آورد ، جسد این مرد را نیز در بغداد بردار کردند. ( تولدی دیگر - شجاع الدین شفا )

منبع : سایت تاریخ ما

مرور بقیه مطالب جالب ایران شناسی

کامروا و پیروز باشید
علی نوروزی