در این بخش ، به یک رسم ایرانی که به زندگی یکی از سرداران بزرگ و باهوش ایرانی گره خورده است اشاره می کنیم ، نام و یادش جاوید باد :

هرمزان ، سردار ایرانی و داستانی تاریخی در سایت علی نوروزی

آیا می دانستید چرا ایرانیان از دیرباز پشت سر مسافر آب بر زمین می ریزند ؟

سردار پرافتخار ایران ، یعنی هرمزان ، در سمت فرمانداری خوزستان انجام وظیفه می کرد ، هرمزان که یکی ازفرمانداران جنگ قادسیّه بود ، بعد از نبردی در شهر شوشتر و زمانی که هرمزان در نتیجه خیانت یک نفر با وضعی ناامید کننده روبرو شد ، نخست در قلعه ای پناه گرفت و به ابوموسی اشعری ، فرمانده تازی ها آگاهی داد که هر گاه او را امان دهد ، خود را تسلیم وی خواهد کرد ، ابوموسی اشعری نیز موافقت کرد از کشتن او بگذرد و وی را به مدینه نزد عمربن الخطاب بفرستد تا خلیفه درباره او تصمیم بگیرد ، با این وجود ، ابوموسی اشعری دستور داد ، تمام ۹۰۰ نفر سربازان هرمزان را که در آن قلعه اسیر شده بودند ، گردن بزنند. ( البلاذری ، فتوح البُلدان ، به تصحیح دکتر صلاح الدیّن المُنَجَّذ ، قاهره : ۱۹۵۶، صفحه ۴۶۸ )

پس از اینکه تازی ها هرمزان را وارد مدینه کردند ، ... لباس رسمی هرمزان را که ردائی از دیبای زربفت بود که تازی ها تا آن زمان به چشم ندیده بودند ، به او پوشاندند و تاج جواهرنشان او را که « آذین » نام داشت بر سرش گذاشتند و وی را به مسجدی که عمر در آن خفته بود ، بردند تا عمر تکلیف هرمزان را تعیین سازد ، عمر در گوشه ای از مسجد خفته و تازیانه ای زیر سر خود گذاشته بود. هرمزان ، پس از ورود به مسجد ، نگاهی به اطراف انداخت و پرسش کرد : « پس امیرالمؤمنین کجاست ؟ » تازی های نگهبان به عمر اشاره ای کردند و پاسخ دادند : « مگر نمی بینی ، آن امیرالمؤمنین است ! »

... سپس عمر از خواب برخاست ، عمر نخست کمی با هرمزان گفتگو کرد و سپس فرمان داد ، او را بکشند.

هرمزان درخواست کرد ، پیش از کشته شدن به او کمی آب آشامیدنی بدهند ، عمر با درخواست هرمزان موافقت کرد و هنگامی که ظرف آب را به دست هرمزان دادند ، او در آشامیدن آب درنگ کرد ، عمر سبب اینکار را پرسش نمود ، هرمزان پاسخ داد ، بیم دارد ، در هنگام نوشیدن آب ، او را بکشند ، عمر در حضور همگان قول داد تا آن آب را ننوشد ، کشته نخواهد شد ، پس از اینکه هرمزان از عمر این قول را گرفت ، کیاست به خرج داد و هوش و ذکاوت ایرانی را به رخ بلاهت عرب کشید و در اقدامی زیرکانه و هوشمندانه آب در دستش را با کاسه آن بر زمین انداخت و آن آب روی زمین ریخت ، عمر هم که دید مغلوب هوش و فراست و نکته سنجی و کیاست و سیاست ایرانیان شده به ناچار به قول خود وفا کرد و ازکشتن او درگذشت.

این باعث بوجود آمدن فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین ، یعنی زندگی دوباره به شخصی داده می شود تا مسافر برود و سالم بماند.

درود بر ملتی که چنین بر باورهای ملی خود استوار هستند

مرور بقیه مطالب جالب ایران شناسی

کامروا و پیروز باشید
علی نوروزی